دو تا قطره اب روی آیینه ی حموم دارن آروم پایین میان...اولش از هم دورن اما بعدش کم کم یکی میشن...میشن یه قطره بزرگ...و آروم آروم پایین میان...با انگشت راهشونو باز میکنه تا با هم برن پایین...آدما هم همینن...اولش از هم دورن...کم کم نزدیک میشن...نزدیک و نزدیک تر...یه روح در دو جسم...بعدش با هم میرن...از حموم بیرون میاد...طبق معمول با موهای بلند و خیس...رو صندلی میشینه...روی میز یه نوشیدنی هست که بخار ازش بلند میشه...یه بخار گرم که دیدنش آرامش بخشه...آهنگ "من" داره پخش میشه...دستشو میزاره زیر چونه و آروم از پشت شیشه پنجره آسمون رو تماشا میکنه...نه...ستاره ها هیچوقت خوابشون نمیبره...درست مثل اون...اون بیرون ساکته...برعکس روز که شلوغه...اونقدر ساکته که دلش میخواد باهاش حرف بزنهو ازش بپرسه چرا ساکته؟...کسی چه میدونه شاید خیابون هم دلش به رفت و آمد آدما خوشه...ادمایی که هیچی ازشون نمیدونه...شاید خیابون هم گاهی گریه میکنه...راستی خیابون وقتی دلش میگیره کی بهش میگه که:در اولین فرصت روی دوشم سوارت میکنم تا غم و غصه هاتو از یاد ببری؟...دستشو میبره توی موهای مشکی و سنگینش...آب داره ازش میچکه...روی سرامیک ها خیس میشه...و بازم قطره ها...نیم خیزمیشینه روی زمین...با انگشتای ظریفش قطره های آب رو به هم وصل میکنه...نه...نمیشه...اینجا شیب نداره...از جا بلند میشه با چند تا حرکت سر آب روی موهاشو میپاشه ای
برچسب:
نویسنده: نگار شریعتی
تاريخ: شنبه
14 بهمن
1396 ساعت: 19:39